اردو اور فارسی شاعری سے انتخابات -------- Selections from Urdu and Farsi poetry

گوگوش - اتاق من

2/24/2011

به سفرهای درازی رفتم
تا شب خستگی های تاج محل

تا شب ساکت شیوا رفتم
سفرهء شام پر از نان غزل

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

شهر ونیز چه تماشائی بود
کشتی دزدای دریائی بود

شب رم با همهء اسقف هاش
شب چشمه های تنهائی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

موزهء مادام توسو خالی بود
جای چهره های پوشالی بود

رقص مه با اتوبوس های سرخ
رقص دار و طرح یک قالی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

صبح شانلیزه مهتابی بود
قصر ورسای آبی آبی بود

مثل خواب سالوادور دالی بود
شهر پاریس شهر بیخوابی بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

پیش رو بانوی مشعل دار بود
یک سیاه آنسو ترک بیکار بود

شهر خالی از فرشته سرد بود
بر سر سرخ و سیاه آوار بود

هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

درد من کابوس بیدردان بود
من کنارم بود و چه بیجان بود

شب آغاز و شب پایان بود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود
هیچ کجا عزیز تر از وطن نبود

هیچ اتاقی سایه گاه من نبود



خسرو - خبرم رسید امشب که نگار خواہی آمد

2/21/2011


خبرم رسید  امشب که نگار خواہی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواہی آمد

به لبم   رسیده جانم ، تو   بیا   که  زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواہی آمد

غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواہی آمد

منم و دلے و آہے . ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواہی آمد

همه آہوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواہی آمد

کششے که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی ، به  مزار خواہی آمد

به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدیسان دو سہ بار  خواہی   آمد

اقبال - ولم یکن لہ‘ کفواً احد

2/04/2011

مسلم چشم از جہان بر بستہ چیست؟
فطرت این دل بحق پیوستہ چیست؟

لالہ ئی کو بر سر کوہی دمید
گوشۂ دامان گلچینی ندید

آتش او شعلہ ئی گیرد بہ بر
از نفس ہای نخستین سحر

آسمان ز آغوش خود نگذاردش
کوکب واماندہ ئی پنداردش

بوسدش     اول     شعاع      آفتاب
شبنم از چشمش بشوید گرد خواب

رشتۂ ئی با لم یکن باید قوی
تا تو در اقوام بی ہمتا شوی

آنکہ ذاتش واحد است و لاشریک
بندہ اش ہم در نسازد با شریک

مؤمن بالای ھر بالاتری
غیرت او بر نتابد ہمسری

خرقۂ ’’لا تحزنوا‘‘ اندر برش
انتم الاعلون" تاجی بر سرش"

می کشد بار دو عالم دوش او
بحر و بر پروردۂ آغوش او

بر غو تندر مدام افکندہ گوش
برق اگر ریزد ہمی گیرد بدوش

پیش باطل تیغ و پیش حق سپر
امر و نہی او عیار خیر و شر

در گرہ صد شعلہ دارد اخگرش
زندگی گیرد کمال از جوہرش

در فضای این جہان ہای و ہو
نغمہ پیدا نیست جز تکبیر او

عفو و عدل و بذل و احسانش عظیم
ہم بقہر اندر مزاج او کریم

ساز او در بزم ہا خاطر نواز
سوز او در رزم ہا آہن گداز

در گلستان با عنادل ہم صفیر
در بیابان جرہ باز صید گیر

زیر گردون می نیاساید دلش
بر فلک گیرد قرار آب و گلش

طایرش منقار بر اختر زند
آنسوی این کہنہ چنبر بر زند

تو بہ پروازی پری نگشودہ ئی
کرمک استی زیر خاک آسودہ ئی

خوار از مہجوری قرآن شدی
شکوہ سنج گردش دوران شدی

ای چو شبنم بر زمین افتندہ ئی
در بغل داری کتاب زندہ ئی

تا کجا در خاک می گیری وطن
رخت بردار و سر گردون فکن

اقبال - لم یلد ولم یولد


قوم تو از رنگ و خون بالاتر است
قیمت یک اسودش صد احمر است

قطرۂ آب  وضوِی قنبری
در بھا برتر ز خون قیصری

فارغ از باب و ام و اعمام باش
ہمچو سلمان زادۂ اسلام باش

نکتہ ئی ای ہمدم فرزانہ بین
شھد را در خانہ ہای لانہ بین

قطرہ ئی از لالۂ حمراستی
قطرہ ئی از نرگس شہلاستی

این نمی گوید کہ من از عبہرم
آن نمی گوید من از نیلوفرم

ملت ما شان ابراہیمی است
شہد ما ایمان ابراہیمی است

گر نسب را جزو ملت کردہ ئی
رخنہ در کار اخوت کردہ ئی

در زمین ما نگیرد ریشہ ات
ہست نا مسلم ہنوز اندیشہ ات

ابن مسعود آن چراغ افروز عشق
جسم و جان او سراپا سوز عشق

سوخت از مرگ برادر سینہ اش
آب گردید از گداز آئینہ اش

گریہ ہای خویش را پایان ندید
در غمش چون مادران شیون کشید

ای دریغا آن سبق خوان نیاز
یار من اندر دبستان نیاز

آہ آن سرو سہی بالای من
در رہ عشق نبے ہمپای من

حیف او محروم دربار نبی
چشم من روشن ز دیدار نبی

نیست از روم و عرب پیوند ما
نیست پابند نسب پیوند ما

دل بہ محبوب حجازی بستہ ایم
زین جہت با یکدگر پیوستہ ایم

رشتۂ ما یک تولایش بس است
چشم ما را کیف صہبایش بس است

مستی او تا بخون ما دوید
کہنہ را آتش زد و نو آفرید

عشق او سرمایۂ جمعیت است
ہمچو خون اندر عروق ملت است

عشق در جان و نسب در پیکر است
رشتۂ عشق از نسب محکم تر است

عشق ورزی از نسب باید گذشت
ہم ز ایران و عرب باید گذشت

امت او مثل او نور حق است
ہستی ما از وجودش مشتق است

نور حق را کس نجوید زاد و بود
خلعت حق را چہ حاجت تار و پود

ہر کہ پا در بند اقلیم و جد است
بی خبر از لم یلد لم یولد است

اقبال - اﷲالصمد

گر بہ اﷲ الصمد دل بستہ ئی
از حد اسباب بیرون جستہ ئی

بندۂ حق بندۂ اسباب نیست
زندگانی گردش دولاب نیست

مسلم استی بی نیاز از غیر شو
اھل عالم را سراپا خیر شو

پیش منعم شکوۂ گردون مکن
دست خویش از آستین بیرون مکن

چون علی در ساز بانان شعیر
گردن مرحب شکن خیبر بگیر

منت از اہل کرم بردن چرا
نشتر لا و نعم خوردن چرا

رزق خود را از کف دونان مگیر
یوسف استی خویش را ارزان مگیر

گرچہ باشی مور و ھم بی بال و پر
حاجتی پیش سلیمانی مبر

راہ دشوار است سامان کم بگیر
در جہان آزاد زی آزاد میر

سبحۂ ’’اقلل من الدنیا‘‘ شمار
از ’’تعش حراً‘‘ شوی سرمایہ دار
تا توانی کیمیا شو گل مشو
در جھان منعم شو و سائل مشو

ای شناسای مقام بوعلی
جرعہ ئی آرم ز جام بوعلی

پشت پا زن تخت کیکاوس را"
"سر بدہ از کف مدہ ناموس را

خود بخود گردد در میخانہ باز
بر تہے پیمانگان بی نیاز

قاید اسلامیان ہارون رشید
آنکہ نقفور آب تیغ او چشید

گفت مالک را کہ ای مولای قوم
روشن از خاک درت سیمای قوم 

ای نوا پرداز گلزار حدیث
از تو خواہم درس اسرار حدیث

لعل تا کی پردہ بند اندر یمن
خیز و در دارالخلافت خیمہ زن

ای خوشا تابانی روز عراق
ای خوشا حسن نظر سوز عراق

میچکد آب خضر از تاک او
مرھم زخم مسیحا خاک او

گفت مالک مصطفی را چاکرم
نیست جز سودای او اندر سرم

من کہ باشم بستۂ فتراک او
بر نخیزم از حریم پاک او

زندہ از تقبیل خاک یثربم
خوشتر از روز عراق آمد شبم

عشق می گوید کہ فرمانم پذیر
پادشاہان را بخدمت ہم مگیر

تو ہمی خواہی مرا آقا شوی
بندۂ آزاد را مولا شوی

بہر تعلیم تو آیم بر درت
خادم ملت نگردد چاکرت

بہرہ ئی خواہی اگر از علم دین
در میان حلقۂ درسم نشین

بی نیازی نازہا دارد بسی
ناز او اندازہا دارد بسے

بی نیازی رنگ حق پوشیدن است
رنگ غیر از پیرہن شوئیدن است

علم غیر آموختی اندوختی
روی خویش از غازہ اش افروختی

ارجمندی  از شعارش میبری
من ندانم تو توئے یا دیگری

از نسیمش خاک تو خاموش گشت
وز گل و ریحان تہی آغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکن
از سحابش گدیۂ باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیر
در گلوی تو نفس از تار غیر

بر زبانت گفتگوہا مستعار
در دل تو آرزوہا مستعار

قمریانت را نواہا خواستہ
سروہایت را قباہا خواستہ

بادہ می گیری بجام از دیگران
جام ھم گیری بوام از دیگران

"آن نگاہش سر "ما زاغ البصر
سوی قوم خویش باز آید اگر

می شناسد شمع او پروانہ را
نیک داند خویش و ہم بیگانہ را

لست منی" گویدت مولای ما"
وای ما ، ای وای ما ، ای وای ما ،

زندگانی مثل انجم تا کجا
ہستی خود در سحر گم تا کجا

ریوی از صبح دروغی خوردہ ئی
رخت از پہنای گردون بردہ ئی

آفتاب استی یکی در خود نگر
از نجوم دیگران تابے مخر

بر دل خود نقش غیر انداختی
خاک بردی کیمیا در باختی

تا کجا رخشی ز تاب دیگران
سر سبک ساز از شراب دیگران

تا کجا طوف چراغ محفلی
ز آتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پردہ ہای خویش باش
می پر و اما بجای خویش باش

در جہان مثل حباب ای ہوشمند
راہ خلوت خانہ بر اغیار بند

فرد ، فرد آمد کہ خود را وا شناخت
قوم ، قوم آمد کہ جز با خود نساخت

از پیام مصطفی آگاہ شو
فارغ از ارباب دون اﷲ شو

اقبال - قل ہواللہ احد

2/03/2011

من شبی صدیق را دیدم بخواب
گل ز خاک راہ او چیدم بخواب

آن ’’امن الناس‘‘ بر مولای ما
آن    کلیم    اول    سینای    ما

ہمت او کشت ملت را چو ابر
ثانی اسلام و غار و بدر و قبر

گفتمش ای خاصۂ خاصان عشق
عشق تو سر مطلع دیوان عشق

پختہ از دستت اساس کار ما
چارہ ئی فرما پی آزار ما

گفت تا کی در ہوس گردی اسیر
آب و تاب از سورۂ اخلاص گیر

اینکہ در صد سینہ پیچد یک نفس
سری از اسرار توحید است و بس

رنگ او بر کن مثال او شوی
در جہان عکس جمال او شوی

آنکہ نام تو مسلمان کردہ است
از دوئی سوی یکی آوردہ است

خویشتن را ترک و افغان خواندہ ئی
وای بر تو آنچہ بودی ماندہ ئی

وارہان نامیدہ را از نامہا
ساز با خم در گذر از جامہا

ای کہ تو رسوای نام افتادہ ئی
از درخت خویش خام افتادہ ئی

با یکی ساز از دوئی بردار رخت
وحدت خود را مگردان لخت لخت

ای پرستار یکی گر تو توئی
تا کجا باشی سبق خوان دوئی

تو در خود را بخود پوشیدہ ئی
در دل آور آنچہ بر لب چیدہ ئی

صد ملل از ملتے انگیختی
بر حصار خود شبیخون ریختی

یک شو و توحید را مشہود کن
غائبش را از عمل موجود کن

لذت ایمان فزاید در عمل
مردہ آن ایمان کہ ناید در عمل